بیل گیتس جمله معروفی دارد :«اکر فقیر به دنیا آمدید، این تقصیر شما نیست اما اگر فقیر از دنیا رفتید، مقصر اصلی آن خود خود شما هستید.»

زندگی بسیاری از ما با سختی و تلخی های روزگار پیوند خورده است. اما ما باید چه کاری انجام دهیم؟ آن را بپذیریم و با کلماتی همچون سرنوشت، تقدیر، قسمت، حکمت و شانس خود را قانع کنیم! اگر از آغاز زندگی در مسیر سخت و اشتباهی قدم بر می داریم می توان به راحتی مسیر را عوض کرد. نی توان تقدیر و سرنوشت را تغییر داد، می توان کاری کرد که دیگر حرفی از حکمت و قسمت به میان نیاید و آن قدر تلاش کرد تا سنی خودش به سمت مان بشتابد.

مقاله امروز شاید در دستهٔ بیوگرافی افراد موفق قرار بگیرد اما به نظر من این مقاله نه بیوگرافی است نه تاریخچه، نه معرفی فیلم انگیز است و نه انیمیشن بلکه داستان و قصه جذابی ست که همه را شگفت زده می کند. قصه ای با یک کارگر تقریبا بی سواد آغاز شده و به امپراطوری می رسد.

این داستان داستان ریچارد مونتانز است. فردی که به معنای واقعی کلمه فقیر زاده و فقیر نشین بوده است اما قرار است این داستان با پایان خوشی با اتمام برسد…

 

زندگینامه و داستان موفقیت ریچارد مونتانز

ریچارد مونتانز در اردوگاه کار مهاجران در کالیفرنیای جنوبی چشم به جهان گشود. و البته در خانواده ای پر جمعیت چرا که وی به همراه پدر، مادر، پدربزرگ و ده خواهر و برادر خود زیست می نمود، آن هم در آپارتمانی یک خوابه! ریچارد مونتانز چون از نسل اول مهاجران مکزیکی در مدرسه‌ ای کاملا سفیدپوست بود، به منابع اندکی دسترسی داشت و به‌ زحمت متوجه حرف‌ های دبیران خود می‌ شد.

وی در درباره دوران دوران سختی و ذلت بار خود در گفتگویی با واشنگتن پست گفته است :«من دکتری فقر و گرسنگی و اراده‌ی محکم دارم. به‌نظرم تجربه‌ی این سه مورد دانش و خِرَد زیادی به‌همراه دارد. دست‌و‌پنجه نرم‌کردن با فقر به خلاقیت و نوآوری زیادی منجر می‌شود.» تلخی آن دوران زمانی برای همه ما روشن می شود که معلم کلاس وی از تمامی دانش آموزان راجع به شغل آینده سان سوال می پرسید و پس از ذکر شغل های نظیر پزشک، مهندس، بازیگر، خواننده و… توسط هم کلاسی های وی نوبت به ریچارد مونتانز رسید.

وی در آن لحظه متوجه شد که آرزویی ندارد! زیرا در شرایطی زندگی می کرد که رویا و آرزو معنایی نداشت.

مسئله فقر تقریبا اعتماد به نفس مونتاژ را بلعیده بود. او در اوایل دهه ۶۰ میلادی در روز اول سوم دبستان با بوریتویی به مدرسه رفت که مادرش برای ناهار درست کرده بود، بوریتویی که از خوردن آن جلوی بقیه دانش آموزان مدرسه خجالت می کشید و سعی می کرد تا در کیفش آن را قایم کند.

روز بعد، زمانی که از مادرش خواست برای ناهار مدرسه مثل سایر بچه‌ها برایش ساندویچ کالباس و کاپ‌ کیک درست کند، مادرش دو بوریتو را در کیفش قرار دادو گفت با بوریتوی دوم  حتما دوست پیدا کنی.

اما مونتاز هر بوریتوی به قیمت ۲۵ سنت به دیگر دانش آموزان می فروخت. خاطره ای خود ریچارد مونتاژ در کتاب خاطراتش به آن اشاره داشته و گفته :«آن وقت بود که فهمیدم متفاوت‌ بودن یعنی خاص‌ بودن و اینکه همه در جعبه‌ ای مشخص جا نمی‌ شویم چرا که حتما دلیل موجهی دارد.»

در اینستاگرام بسیار به کارآفرینانی اشاره می شود که از مدرسه ترک تحصیل کرده اند و یا اصلا تحصیلات دانشگاهی ندارند! حال نام مونتاژ را نیز به لیست آن کارآفرینان اضافه کنید چرا که اوضاع در مدرسه برای وی خوب پیش نمی رفت و معضلاتی که ریچارد با خواندن و نوشتن داشت، سبب شد تا حتی قبل از اخذ دیپلم ترک تحصیل کند. وی پس از ترک تحصیل، وارد بازار کار شد و

به انجام کار های کوچک و کم‌ درآمد مانند کشتار مرغ و باغبانی روی آورد.

روزی از روز های سال ۱۹۷۶ که مونتانز در کارواش به فعالیت می پرداخت، یکی از دوستانش پیشنهاد شغلی به او داد که مسیر زندگی‌ اش را دگرگون کرد…

شرکت فریتولِی دنبال استخدام نظافتچی می‌گردد.

شغلی با درآمد ۴ دلار در ساعت که برای مونتانز بسیار موقعیتی خوبی به نظر می رسید چرا که وی این درآمد را با کار در چندین جا به دست می آورد؛ کار هایی که حتی بیمه و مزایا هم داشتند! اما از آنجا که سواد نداشت، از همسر خود خواست فرم تقاضای شغل را به‌ جای او پر کند. وی پس از اینکه با مسئول استخدام ملاقات نمود، به استخدام این شرکت در آمد.

او وقتی خبر استخدامی را به خانواده از پدر بزرگش نصیحت مهمی را دریافت کرد. پدربزرگش به او گفت :«حتما حواست باشد که زمین برق بزند. بگذار بدانند یک مونتانز زمین را تی کشیده است.»‌ جمله ای که انگیزه ای مضاعف را به وی داد تا به بهترین نظافتچی فریتولی بدل شود. که البته این امر نیز اتفاق افتاد و ریچارد مونتانز خیلی زود توانست در بین کارکنان دیگر شرکت جای خودش را باز کند.

اما قرار نبود که او به عنوان یک نظافتچی نمونه و وظیفه شناس به زندگی خود پایان دهد. او کنجکاو بود تا بفهمد و متوجه شود. چه چیزی را؟ در جواب باید بگویم : همه چیز…

وی بین نوبت‌ های کاری سعی می‌کرد تا می‌ تواند درباره‌ٔ محصولات شرکت اطلاعات کسب کند و به انبار سر بزند تا فرایند تولید اسنک را دیر وقت و به‌ تنهایی تماشا کند. و سرانجام این حس کنجکاوی بدجوری به نفعش تمام شد.

در اواسط دهه ۸۰ میلادی، شرکت فریتولی روز های مشقت باری را می گذراند. راجر انریکو (مدیر عامل وقت این شرکت) پیامی انگیزشی را برای روحیه دادن به کارکنان خود، برای ۳۰۰ هزار کارمند کارمند خود پخش کرد. در این پیام ویدویی انریکو اذعان داشت که تمامی کارکنان باید همانند صاحب شرکت رفتار کنند. پیامی که با بی توجهی و گاها مورد تمسخر کارکنان قرار گرفت اما آن مسی که لازم بود این پیام را جدی بگیرد، گرفت.

ریچارد مونتانز دقیقا منتظر همچین چیزی بود، اینکه مانند صاحب شرکت رفتار کند.

پس از گذشت ده سال تی کشی زمین های شرکت، مونتاژ جریان پیدا کرد تا از فروشندگان فریتولی درخواستی مبنی بر کسب اطلاعات راجع به فرایند فروش اسنک های شرکت.

آن ها وارد مغازه‌ ای در محله‌ ای لاتین شدند و وقتی فروشنده داشت قفسه‌ها را از چیتوز (چیتوز دراقع نام تجاری اسنک های پنیری شرکت فریتولی می باشد) پر می‌کرد، مونتانز متوجه شد محصولات فریتولِی روی قفسه‌ها همه طعمی ساده دارند. از قضا درست کنار این اسنک‌ ها، قفسهٔ ادویه‌ٔ مکزیکی قرار داشت. اینجا بود که متوجه شد محصولات فریتولی طعم تند یا ادویه‌ داری نداشتند و به همین میزان فروش آن ها به نسب قبل پائین آمده است. پس از گذشت چند هفته، ریچارد از فروشنده ای محلی، ذرت مکزیکی خریداری نمود که به پودر چیلی، پنیر کوتیجا، آب لیمو، خامه غلیظ و نمک آغشته بود. مونتانز با خرید از آن فروشنده این ایده را از ذهن خود دریافت کرد که می تواند به اسنک چیتوز پودر چیلی اضافه کند.

هر سال، هر ماه، هر روز ، هرساعت، هر دقیقه و هر ثانیه ریچارد مونتانز حرف های مدیر عامل خود را در ذهنش مرور می کرد. او یک شب تصمیم گرفت مانند صاحب شرکت رفتار کند و همان شب همه چیز برای ریچارد به دست آمد.

او یکی از شب‌ از شب های که تا دیروقت در بخش تولید مشغول نظافت بود را برای اجرایی کردن ایده موفقیت آمیز خود انتخاب کرد. مونتانز ۲۶ ساله، چند چیتوز را که هنوز به پودر پنیر آغشته نشده بودند، برداشت. آن‌ها را به خانه برد و به کمک همسرش آن‌ ها را در پودر چیلی و ادویه‌ های مخصوص خود آغشته کرد. وقتی خانواده و دوستان چیتوز های ادویه‌ دار مونتانز را خوردند، به‌ شدت از آن استقبال کردند. حال پس از خانواده وقت آن بود که مدیر عامل نیز آن ها را امتحان کند.

ریچارد مونتانز انسان بسیار ساده ای بود، او نمی دانست که نباید به مدیر عامل زنگ زد اما او از قوانین خبر نداشت. اما همه چیز دست به دست یکدیگر داد تا او ایده خود را با مدیر عامل مطرح کند. از روی شانس، منشی دفتر تماس او را وصل می‌ کند و مونتانز به مدیرعامل می‌گوید به پیام ویدئویی‌ اش عمل نموده و پس از تحقیق در مورد محصولات شرکت، متوجه بازار جدیدی شده و حتی اسنک خودش را در آشپزخانه تولید کرده است.

مدیرعامل بلافاصله عاشق این ایده می‌شود و به او می‌گوید که دو هفته‌ دیگر در کارخانه‌ٔ رانچو کوکامونگا حاضر خواهد شد و آماده‌ی شنیدن معرفی محصول مونتانز خواهد بود. همانطور که می دانید او سواد نداشت و حتی نمی دانست برای معرفی محصول خود باید از چه کلماتی استفاده کند اما چه اهمیتی دارد؟ وقتی که هرگز قرار نیست تسلیم شوی…

او با همسرش به کتابخانه رفت و کتابی با موضوع استراتژی‌ های بازاریابی پیدا کرد و کل پنج پاراگراف اول کتاب را عیناً کپی کرد.

به خانه که برگشت، ۱۰۰ کیسه‌ی پلاستیکی از اسنک‌ های خانگی‌ اش پر کرد. سرشان را با اتو به‌ هم چسباند و با دست روی هر بسته لوگویی کشید.

برای روزی که قرار بود در  جلسه معرفی محصول خود حاضر شود، کرواتی ۳ دلاری را خریداری نمود. او بسته های چیتوز دست ساز خود را برداشت و در هنگام خروج از خانه با سخنی دلگرم کننده از همسرش مواجه شد :«فراموس نکن چه کسی هستی!»

روزی هم که قرار بود در جلسه‌ی معرفی محصول حاضر شود، کرواتی سه‌دلاری خرید و بسته‌هایش را برداشت و گذاشت حرف آخر همسرش به او دلگرمی دهد که او را بدرقه می‌کرد: «فراموش نکن چه کسی هستی!»‌

ریچارد مونتاژ زمانی که مشغول ارائه بود، یکی از مدیران ارشد حاضر در اتاق میان کلامش پرید و پرسید: «فکر می کنی چقدر از سهم بازار را می‌شود با این محصول تصاحب کرد؟» در اینجا بود که متوجه شد اصلا نمی فهمد که آن مدیر از چه حرف می‌زند یا اینکه اصلا دارد چه کاری را انجام می دهد!؟

او ترسیده بود؛ شروع کرد به لرزیدن و نزدیک بود حتی از هوش برود! دست هایش را باز کرد و گفت :«این قدر از سهم بازار.» او نمی دانست که این حرکتش در آن لحظه چقدر از نظر مدیران مضحک به نظر می رسد.

اتاق در سکوت فرو رفت اما لحظه ای بعد مدیرعامل بلند شد و لبخند زنان و با دست‌ های از‌ هم‌ باز‌ کرده گفت:‌ «خانم‌ ها و آقایان، آیا متوجه هستید با فرصتی که پیش روی مان است، این شانس را داریم تا این‌ قدر از سهم بازار را به‌دست آوریم؟»

شگفتی و تعجب از سر روی تمامی مدیران ارشد شرکت فریتولی می بارید. محصول ابداعی او به چشم هایشان فرصت پلک زدن نمی داد و بدین‌ ترتیب، چیتوز فلفلی با نام Flamin’ Hot متولد شد. امروزه طعم تند این اسنک کلاسیک به یکی از محصولات محبوب فریتولِی تبدیل شده است.

شش ماه بعد، به‌کمک مونتانز فریتولِی عرضه‌ٔ آزمایشی چیتوز فلفلی در مغازه‌ های کوچک محله‌ های لاتین در شرق لس‌آنجلس را شروع کرد. اگر این محصول جدید موفق می‌شد در مرحله‌ٔ عرضه‌ی آزمایشی به فروش خوبی دست پیدا کند، شرکت این محصول را تأیید می‌کرد وگرنه از آن صرف‌نظر می‌کرد و مونتانز به احتمال زیاد به کار نظافت خود باز می‌گشت. اما شما یک درصد فکر کنید که مورد استقبال عموم قرار نگیرد!؟

این تنها فرصت مونتانز برای رسیدن به چنین موفقیت بزرگی بود و به‌ گفته‌ٔ خودش، برخی در شرکت نمی‌ خواستند اوضاع برای او به‌خوبی پیش برود.

مونتانز در این باره  گفت‌ و گویی را با پادکست The Passionate Few انجام داده و گفته است که :«به‌ نظر می‌ رسید گروهی از مدیران ارشد می‌ خواستند این پروژه شکست بخورد. آن‌ها فکر می‌کردند من فقط خوش‌اقبال بوده‌ ام. آن‌ ها برای رسیدن به این ایده‌ ها پول هنگفتی دریافت می‌ کنند و نمی‌ خواستند یک نظافتچی کار آن‌ ها را انجام دهد.»

این‌طور شد که مونتانز تیمی از اعضای خانواده و دوستانش تشکیل داد و به آن‌ ها گفت به مغازه‌ ها بروند و هر بسته چیتوز فلفلی را بخرند که می‌ توانستند پیدا کنند. وی در این باره گفته است که :«یادم می‌ آید به صاحب مغازه می‌ گفتم این چیتوز ها عالی‌ اند. هفته‌ٔ بعد که به این مغازه بر می‌ گشتم با یک قفسه پر از چیتوز های فلفلی رو به‌ رو می‌ شدم.»

در سال ۱۹۹۲، چیتوز فلفلی بالاخره برای عرضه‌ در سطح ملی چراغ‌ سبز گرفت و خیلی زود این اسنک به یکی از محصولات موفق فریتولِی تبدیل شد که به روز های سخت و مشقت بار این شرکت نیز پایان داد.

امروز، چیتوز های فلفلی فریتولِی به‌ شدت محبوب هستند و چندین‌ میلیارد دلار برای این شرکت سودآوری داشته‌اند. پای موفقیت های ریچارد مونتانز و شرکت فریتولی تا ایران هم رسیده و حال ما نمونه بومی آن را نیز در اختیار داریم. نه تنها در ایران بلکه تمامی کشور های دنیا.

مونتانز بعد از ۳۵ سال کار توانست یکی پس از دیگری ترفیع بگیرد و حالا معاون بخش فروش چند فرهنگی پپسی‌کو آمریکا، شرکت هلدینگ فریتولِی است. پیش از پیوستن مونتانز به تیم اجرایی فریتولِی، این شرکت فقط سه مدل چیتوز داشت اما از آن روز تاکنون، این شرکت بیش از ۲۰ محصول متنوع عرضه کرده که ارزش هرکدام بیش از سیصد میلیون دلار است.

مجله‌ی نیوزویک و فورچون از مونتانز به‌عنوان یکی از افراد هیسپانیک تأثیرگذار آمریکا یاد کرده‌ اند. مونتانز فن‌بیان قدرتمندی هم دارد و در چندین ایالات آمریکا سخنرانی کرده است. یادتان که هست، او حتی سواد هم نداشت! داستان زندگی‌ اش هم قرار است به‌ زودی با نام «Flamin’ Hot» روی پرده‌ٔ سینما بیاید. با تمام این موفقیت‌ ها اما وی هر گز گذسته خود را فراموش نکرده و همچنان در رانچو کوکامونگا زندگی می‌کند و در کالج نزدیک محل زندگی‌ اش، رشته‌ی مدیریت ارشد کسب‌ و کار درس می‌دهد.