11 دقیقه

یک روز صبح از خواب بر می می خیزید و تصمیمی بزرگ را برای زندگی و حیات خود می گیرید؛ تصمیمی برای تبدیل شدن به فردی موفق و مفید در جامعه.

در آغاز همه با خود این تفکر را یدک می کشند که همه چیز پول و ثروت است و این تفکرات از جایی سرچشمه می گیرد که شما در دریایی از عکس های خونه لوکس، خودرو های آن چنانی و… به طرزی غرق می شوید که دیگر راه نجاتی برایتان باقی نمی ماند. «همه چیز پول نیست» پیام اصلی انیمیشن آواز (Sing) است. انیمیشنی که انسان را به این تفکر وا می دارد که اگر پول و حقوق نجومی یک شغل را حذف کنیم، ما چقدر عاشق شغلی هستیم که انجام می دهیم؟ اگر کارت اعتباری مان را از دست بدهیم چقدر برای اطرافیان خود مهم هستیم؟

معیار یک انسان موفق ارزش حقیقی اوست و این ارزش ابدا در گرو پول و ثروت نیست بلکه به قول آبراهام لینکلن : معیار واقعی ثروت این است که اگر پولمان را گم کردیم؛ به راستی چقدر ارزش داریم؟

مروری بر داستان انیمیشن آواز

کوالا باستر مون در شهری از حیوانات به نام کالاتونیا دارای یک سالن تئاتر است که به تازگی توسط نماینده بانک به نام جودی، تهدید به توقیف و مصادره شده است. باستر مون برای حل مشکل سالن تئاتر خود به فکر راه اندازی یک مسابقه استعداد یابی خوانندگی می افتاد.

وی تصمیم قطعی خود را مبنی راه اندازی این مسابقه می گیرد تا بتواند به نوعی سالن تئاتر خود را از زیر بار مشکلات مالی رها کند. باستر مون پس از جمع آوری تمام پس اندازش و مقداری از اشیای با ارزشش به منشی خود خانم کرولی دستور می دهد تا آگهی مسابقهٔ خوانندگی با جایزهٔ ۱۰۰۰ دلاری را به چاپ برساند و در سطح شهر توزیع کند.

در زمان تایپ آگهی توسط خانم کرولی، چشم وی درآمده و بر روی کیبورد کامپیوتر دو بار فرود می آید تا مبلغ جایزه از ۱۰۰۰ به ۱۰۰۰۰۰ دلار تغییر یابد. تمامی آگهی ها توسط پنکه ای که روی میز خانم کرولی قرار داشت، از پنجره بیرون زده و در شهر به پرواز در می‌آیند.

فردای آن روز که باستر مون از خواب بر می‌ خیزد، چشمش به جمال هزاران هزار نفری می افتد که برای جایزهٔ صد هزار دلاری او صف کشیده اند و باستر مون که از قضیه بی خبر است، به شروع به گزینش آنها می کند.

در میان آن هزار نفر که بیشتر شأن حتی از استعداد اولیه خوانندگی نیز عاجزند، باستر مون ۷ استعداد برتر را انتخاب می کند که عبارت اند از : یک خوک اهلی خانه‌دار و مادر ۱۵ بچه به نام رزیتا، یک موش اجراکننده خیابانی به نام مایک، یک گوریل گانگستر به نام جانی، یک جوجه تیغی با سبک پانک راک به نام اَش،  یک خوک به نام گونتر، یک گروه سه نفرهٔ قورباغه و شتری پیر با سبک اپرا به نام پیت.

در میان جانی کاملا از روی شانس انتخاب می شود چرا که او قافله را به یک زرافه می بازد اما چون زرافه به دلیل فیزیکش نمی تواند به خوبی صدا ها را بشنود، باستر مون جانی را انتخاب می کند. یک فیل نوجوان به نام مینا به دلیل ترس و استرس بالا نمی تواند از توانایی و استعداد شگرفی که در زمینه خوانندگی دارد، پرده بر دارد و افسرده و ناراحت به خانه بر می گردد.

گروه باستر مون تقریبا تشکیل شده است و همه آماده تمرین هستند که در این میان باستر مون متوجه اشتباه فاجعه بار خانم کرولی در تایپ ارزش جایزهٔ مسابقه می شود. ادی به باستر مون پیشنهاد می دهد که حقیقت را بگوید و به دنبال دردسر نباشد اما باستر مون قبول نمی کند چون پدر وی با سال ها کار و تلاش در کارواش توانسته این سالن تئاتر را برای وی بخرد و به همین دلیل وی پا پس نمی کشد.

خانواده مینا او را وادار می کنند تا بار دیگر به نزد باستر مون برود و فرصتی دوباره برای خود به ارمغان بیاورد. مینا این کار را انجام می دهد اما باستر مون وی را به عنوان دستیار صحنه استخدام می کند نه یک خواننده.

علاوه بر باستر مون دیگر شخصیت ها به مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می کنند.

پدر جانی یک دزد است و وی بر خلاف میل باطنی اش با پدرش تن به این کار می دهد. زندگی رزیتا دچار یک نواختی شده و همسرش دیگر به علایق او واکنشی نشان نمی دهد. اَش رابطه خود را با نامزدش تمام می کند چرا که نامزد او اعتقاد دارد که اَش ابدا استعداد خوانندگی ندارد. و در نهایت مایک که بسیار پول پرست و مغرور است، برای جلب توجه موشی ماده اقدام به خرید خودرویی گران قیمت می کند زیرا او مطمئن است که برنده جایزه صد هزار دلاری است.

جانی در سرقت پدرش سمت راننده را دارد و در این حین سرقت نیز باید به تمرین خوانندگی خود برسد اما او موفق نمی شود پس از تمرین سر وقت به محل سرقت برسد و در نتیجه پدرش و تمامی همراهانش توسط پلیس دستگیر می شوند.

باستر مون برای حل مشکل خود با مادربزرگ ادی به نام نانا، قرار ملاقاتی ترتیب می دهد تا از او درخواست کمک مالی کند. نانا از ستار های مشهور و ثروتمند تئاتر است. نانا قبول می کند که پس از تماشای اجرای گروه و شایستگی آنها با سرمایه گذاری روی گروه باستر مون موافقت کند.

باستر برای متقاعد کردن نانا، راه سختی را در پیش دارد چرا که گروه سه قورباغه از هم می پاشد، پیت زخمی شده و قادر به همراهی گروه نیست، جانی در آموختن پیانو با مشکل مواجهه شده و رزیتا و گونتر در اجرای رقصی هماهنگ نا توان عمل می کنند.

باستر اما که فرد خوشبین داستان است، استیج را به یک آکواریم بزرگ تبدیل می کند که ماهی های مرکب بسیاری در آن شناورند. او همه چیز را آماده اجرایی بی نقص می کند تا بتواند نظر نانا را به خود جلب کند اما مایک همه چیز را خراب می کند. چند شب پیش مایک در بازی پوکر با ۳ خرس دست به تقلب می زنند و درست در روز اجرا آن ۳ خرس برای گرفتن انتقام از مایک وارد سالن می شوند. مایک برای حفظ جان خود از صندوقچه به ظاهر صد هزار دلاری باستر مایه می گذارد اما با شکست صندوقچه همه متوجه می شوند که خبری از صد هزار دلار نیست. آکواریوم باستر فرور می ریزد و سالن تئاتر باستر با خاک یکسان می شود.

باستر در خانه ادی سکنا گزیده و چیزی جز نا امیدی، افسردگی و غم از تو باقی نمانده است. با این حال باستر به شغل پدرش روی می آورد و در خیابان به کار شست و شوی خودرو ها مشغول می شود. پیام اصلی انیمیشن در این سکانس نهفته است؛ جایی که یک روز صبح مینا، اَش، جانی، رزیتا و گونتر نزد باستر می آیند و از او خواهش می کنند تا بار دیگر سالن تئاتر را راه اندازی کند. جایی که همه برای رسیدن به رویا هایشان از پول و جایزه دست می کشند و برایشان مهم نیست که در صندوقچه صد هزار دلار باشد یا هزار دلار یا نه اصلا صندوقچه ای وجود نداشته باشد. شخصیت های انیمیشن به خوبی به تکامل رسیده اند تا بتوانند برای بدست آوردن چیزی که می خواهند از چیز های دیگر بگذرند. مایک اما علی رغم صدای شنیدنی که دارد اما در این رقابت شکست می خورد چون تنها چیزی که برای او اهمیت داشت، جایزهٔ صد هزار دلاری بود.

باستر به همراه گروه خود بر می خیزد و از خرابه های سالن تئاتر خود، سالنی دیگر می سازد. آنها تماشاگری ندارد اما با گزارش خبرنگار های تلویزیونی لحظه به لحظه به تعداد تماشاگران اجرای گروه باستر اضافه می شود. نخست رزیتا و گونتر به روی صحنه می روند و ترانهٔ  Shake It Off ساخته تیلور سوئیفت را اجرا می کنند. اجرایی که همه را شگفت زده می کند و باعث می شود تا حیوانات بسیاری برای تماشا به محل برگزاری اجرا بیایند.

دومین نفر، جانی است که با اجرای آهنگی از التون جان به نام I Still Stay  پدر خود را تحت تأثیر قرار می دهد. پدر جانی از زندان فرار می کند و به نزد جانی می آیند تا به بگوید که خیلی به او افتخار می کند.

زمانی که اَش آماده خواندن است، سر و کلهٔ جودی نمایندهٔ بانک سر می رسد اما او نمی تواند اختلالی را در اجرای گروه به وجود بیاورد و اَش آهنگ اصلی راک خود را به نام Set It All Free می خواند که نامزد سابقش را که اعتقاد داشت اَش استعداد خوانندگی ندارد، تحت تاثیر قرار می دهد.

مایک نیز  که در ابتدا از اجرای رایگان برنامه خودداری کرده بود، به این اجرا تن می دهد و ترانه ای از فرانک سیناترا را با نام  My way می خواند.

در نهایت نوبت به مینا می رسد که در لحظات پایانی برنامه، باستر به توانایی او باور پیدا می کند و فرصت اجرا به وی می دهد. مینا روی سن می آید، نفس عمیقی می کشد و بر ترس و استرس خود غلبه می کند. مینا ترانهٔ Don’t You Worry ’bout a Thing ساخته استیوی واندر را می خواند که به معنای واقعی کلمه همه را به وجد می آورد.

نانا نیز که در میان تماشاگران حضور داشت، پس از تماشای موفقیت گروه باستر، سالن را از بانک خریداری کرده و بازسازی می کند.

پول، ثروت، سرمایه و هر چیزی که اسمش را می گذارید شاید بخشی از موفقیت انسان ها قلمداد شود و در سایت های مختلف با همین معیار انسان های بزرگ را بسنجند و رتبه بندی کنند اما قطع به یقین تمام موفقیت نیست.

«مهم نیست که چقدر پول دارید، مهم این است که چقدر ارزشمند هستید.»